#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_217
-خيلي بيشتر از اوني که فکر کني…
-اونوقت اينجارو از کجا مي شناختي که آورديم اينجا؟از کجا معلوم مطمئنه؟
نفس عميقي کشيد-هيچ کسي از اينجا خبر نداره…کودکي هام،وقتي رفتي،دور و بر سرزمين ها پرسه مي زدم…کارم شده بود گشتن دنبال نشونه.(لبخندي زد و ادامه داد)گاهي اونقدر دور مي شدم و فکر مي کردم که خودم هم نمي فهميدم چقدر راه رفتم…يکي از همين دفعات به اين جنگل رسيدم…جالب نيست و شايد ترسناکه…ولي کسي ازش خبر نداره…از اين مطمئنم که امنه.
من رفته بودم؟کجا؟چرا؟
-حتي مانيا هم از اينجا خبر نداره؟
خنديد و عميق نگام کرد،آروم گفت-حتي مانيا…
-حالا بايد چي کار کنيم؟
-تو واقعا هيچي يادت نيومده؟
به آتيش نزديک تر شدم و گفتم-اگه يادم اومده بود الان وضعيت اين نبود…
-پس ازدواج جواب نداده…
با بي حواسي گفتم-کدوم ازدواج؟
مشکوک نگام کرد-ماهان و تو…
تازه قضيه يادم اومد…بيخيال بزار فکر کنه من ازدواج کردم…-آره فراموشيمو درمان نکرد…انگار من بايد تا آخر عمر با اين فراموشي همراه باشم…اما ماهان خيلي خوبه،خيلي…
آره واقعا ماهان خيلي خوبه…من ردش کردم،دلشو شکستم…اما اون به خاطر من خودشو به دردسر انداخت…
نينا هم خيلي خوب بود…در هر حال پشتم بود و با شيطنت هاش باعث خوشحاليم مي شد…
romangram.com | @romangram_com