#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_228


ويدا-بيا شبنم بخور تا ميوه هاي اينجارو بشناسي…خودشون غذاي کاملن!

شبنم و آنا سمت ميوه ها هجوم بردن…گيلاسي جلوي چشمم قرار گرفت

ويدا-ملکه دست منو که رد نمي کنين؟

چقدر همشون خوشن…چقدر بيخيالن…شايد هم خودشونو به بيخيالي زدن…کار عاقلانه ايه.

گيلاسو گرفتم و خوردم…ويدا هم رفت کنار آنا و شبنم که بلند بلند مي خنديدن

دلم يه خواب آروم مي خواست…يه خواب بعد اين همه دغدغه…زياد سخت نيست فقط بايد سرمو روي زمين بذارم و چشم هامو ببندم و به سرما توجه نکنم…

با تصميمي که گرفتم آروم روي زمين دراز کشيدم و دستمو زير سرم گذاشتم…لباسم مطمئنا خراب مي شه…اما…مهم نيست الان فقط دلم خواب مي خواد…خواب و خواب و خواب…به سر و صداي آنا و شبنم و ويدا،به سرماي زمين خشک،به اتفاقات امروز بي توجه شدم و کم کم چشم هام روي هم افتادن…



آرسان کلک نداريم…

خوبي؟بهت که نخورد؟

نه به موقع نگهش داشتي…

ما تازه ماشينو خريديم ولي دست دومه…

چقدر پول داري؟…

نترس اتفاقي نمي افته…اگه هم بخواد بيفته تو خبردار مي شي…


romangram.com | @romangram_com