#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_215
چشم هامو باز کردم و اول به اطراف نگاه کردم،باز هم همون منظره ي قبلي پر از اشک.
تلخ خنديدم و روي صندلي فراهم شده نشستم-من ديگه به ته خط رسيدم عمو جون…پذيرفتن و نپذيرفتن شکست براي من فرقي نداره…
-تو به ته خط نرسيدي عزيزم…دنيا که به آخر نرسيده،پس تا دنيا دنياست بايد با روزگار بجنگي تا به بهترين چيز يا چيز ها برسي…به خواسته هات،به آرزو هات،به روياهات برسي نه اينکه زانوي غم بغل بگيري و بگي من ته خطم…ته خط وقتيه که دفتر زندگيت به پايان مي رسه اما دفتر تو هنوز صفحات زياديش خاليه…و تو بايد پرشون کني…
-چي مي گين عمو؟من ديگه نه نينا رو دارم،نه پري اي،نه کوتوله اي.قدرت هم که کلا ندارم…بدون قلم هم نمي شه روي دفتر چيزي نوشت و منم وسيله اي ندارم که باهاش دفتر زندگيمو بنويسم…من حتي نمي تونم ديگه زندگيمو خط خطي کنم چه برسه به نوشتن!
-باز هم نااميدي؟دست بردار از اين انرژي هاي منفي که به خودت تحميل ميکني…تو هنوز هم چند نفرو داري…چند نفر قدرتمند و قابل اعتماد…خداروشکر کن که نجات پيدا کردي و اونا هم داري…
-کي عمو جون؟
-حافظه کوتاه مدت هم مشکل داره؟!ماهان،ويدا،آنا،شبنم،آرشيدا و چند کوتوله و پري قدرتمند و جنگجوي قوي ديگه…
به کل حواسم از اين موضوع پرت شده بود…-اما مگه اونا تونستن نجات پيدا کنن؟
-ويدا و آنا و شبنمو دست کم گرفتي؟
-اما باز هم نمي شه کاري کرد…من با چند نفر چه طور مي تونم…
حرفمو قطع کرد و آروم گفت-نااميد نشو…توکل کن به خدا…حواسش بهت هست مطمئن باش کمکت مي کنه…مي خوام دفتر زندگيتو با خطي خوش بنويسي عمو جان…
حسي به اسم انتقام توي وجودم شعله کشيد،انتقام خون پريان و کوتوله ها…انتقام جسم نينا.انتقام زخم هاي پي در پي اي که به آناهيد زدن و از پا درش آوردن…
-من چطوري ميتونم از سيترا و ماني انتقام بگيرم؟عمو جون کمکم مي کنين؟
-من هميشه کمکت مي کنم عزيزم…بهتره برگردي…فقط…نا اميد نشو…
چشمام بسته شد و با احساس سرما بيدار شدم.
romangram.com | @romangram_com