#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_214


يه تيکه چوب برداشت و از وسط شکستش-منظور سيترا به نيتا بود…تو،توي سرزمين بيشتر با نيتا بودي و نيوا زياد نبود و اين باور غلط بين بيشتر مردم افتاد که تو دختر نيتايي که قدرتاي نيوا رو داره…

-چطور مي تونم انتقام بگيرم و روح مادرمو آزاد کنم؟

-چرا از اين شاخه به اون شاخه مي پري دختر؟

-جوابمو بده،نپيچون…

با مکث گفت-بالاخره راهي پيدا مي شه…

سنگ جلوي پامو شوت کردم و با عصبانيت گفتم-هه…راهي هست،راهي پيدا مي شه…اين دو جمله براي من مزخرفن…الان که هيچ نيرويي ندارم…الان که همه رو تنها گذاشتم و خودم هم قدرتي ندارم چه طور مي شه انقام گرفت؟چه طور راهي پيدا مي شه؟اصلا راهي هم مونده؟نه اين ته راهه…

ياد حرف عمو اشکان افتادم: هيچ کدوم از خاله هات و مادرت نا اميد نمي شدن،حتي در بدترين موقعيت ها محکم بودن… نا اميد نشو دختر و محکم باش نه بي حال.براي مردم بجنگ و مطمئن باش پاداش کمک به ديگران خيلي خوبه…شايد پاداش تو درست شدن همه چيز باشه.

هه،عمو اشکان ببين که چه طور براي مردم جنگيدم و جا نزدم.الان ديگه اميد داشتن چه به دردم مي خوره وقتي کسي نيست؟وقتي پري اي نيست؟وقتي کوتوله اي نيست و شايد در آينده اي نه چندان دور انساني نيست…



چشمه ي اشکم خشک نمي شد…سرم شروع به گيج رفتن کرد و پخش شدنم روي زمين تَر و کمي سرد.

-باز هم که نااميد مي بينمت…

اين صداي بغض دار قطعا براي عمو اشکانه…

-عمو…انتظار ديگه اي داشتين؟

-نا اميدي خودش پذيرش يه شکست بزرگه وانيا…


romangram.com | @romangram_com