#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_213

-ببينمت…

جا خوردم و يکم ترسيدم…يک دفعه اي گفت…کنارم نشست و به دستم نگاه کرد…اخم عميقي کرد…

دستشو جلو آورد که خودمو عقب کشيدم و از جام بلند شدم…

-لجبازي نکن واني من فقط براي خودت اين کارو کردم…باور کن همه الان راضين…

-هه آره از مرگشون اونم توسط سيترا و مانيا خيلي راضين!

جوابي نداد و سرشو پايين انداخت،حرف حساب جواب نداره.

سوالاي زيادي توي ذهنم رديف شدن…در برابر سوالا تصميم شدم و بالاخره گفتم-تو چه طور منو نجات دادي؟اصلا چرا منو نجات دادي؟

-شروع نکن واني به خدا خسته ام…خودم هم آشفته م تو بدتر نکن…

با طعنه گفتم-آهان از دوريِ مانيا خانم آشفته اين.

-حسود نبودي.

-الان هم نيستم…در ضمن جواب سوال من چيز ديگه ايه شاهزاده.

-مگه تو نمي خواي مادرت راحت بشه و نينا و نيتا هم خوشحال بشن؟مگه نمي خواي به زميني ها کمک کني؟خب من هم براي همين نجاتت دادم…

-اونوقت به نظرت با اين تنها گذاشتن غير منصفانه،مادرم خوشحاله؟نينا و نيتا شادن؟

-نه من اينو نمي گم…منظور من اينه که تو مي توني اون هارو شاد و مادرتو راحت کني تا با آرامش روحش بره…

ياد سوال ديگه اي افتادم…هه چه زود دارم پريان و کوتوله هارو فراموش مي کنم و ياد مجهولات خودم مي افتم.-چرا سيترا گفت مادرم قايم شده؟مگه مادر من نيوا نيست؟خب اون که الان اسيره و روحش هم کامل نرفته و نمي تونه به هيچ وجه برگرده…

romangram.com | @romangram_com