#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_212
-از دور داشتن مي اومدن…وقتي که حواست پرت نينا بود…
ياد صحنه ي آخري که ديدم،افتادم و اشک هام يکي پس از ديگري شروع به باريدن کردن-نينا…اون…نينا مرد…
-نه کامل…
-مگه مرگ نصفه داريم؟
خنده اش گرفت و روشو ازم برگردوند-نه مرگ نصفه نداريم…نينا قبل از اينکه جسم و روحش با هم از بين بره،روحشو از جسمش جدا کرد…اگه هنوز وقت مرگش نرسيده باشه مي تونه توي دنياي خواب ها زندگيشو ادامه بده…در اصل فقط جسمش از بين رفته و هر وقت،زمان زندگيش تموم بشه به خواست خدا روحش پر مي کشه…
با اينکه درست نفهميدم موضوع چيه ولي اوهوم آرومي گفتم…ولي وقتي دوباره ياد صحنه آخر افتادم گريه ام گرفت و دوباره آمپر چسبوندم-الان منو نجات دادي که چي؟که پرياي سرزمينم از بين برن؟هان؟که بگن اين ملکه چقد جون دوست و ترسو بود که مارو گذاشت و رفت؟که آه و ناله و نفرين پشت سرم باشه و مقصر مرگ هزاران نفر باشم؟که سيترا سرزمينمو و سياره زمينو بگيره؟(داد زدم)هان؟جواب بده.
اشکامو پس زدم تا تاري ديدم از بين بره اما دوباره چشمام پر اشک شد…دستم مي سوخت اما بيخيالش بودم…
برگشت سمتم و آروم گفت-ببين عزيزم،چه من و تو اونجا بوديم چه نبوديم بازنده ما بوديم…اما الان که نجات پيدا کرديم مي تونيم حتي انتقام بگيريم…
داد زدم و صدام بين درختا پيچيد-چي چيو انتقام؟از کجا معلوم اينجا امنه؟اصلا تو با چه جراتي برداشتي منو آوردي اينجا؟تو هم دستت با سيترا تو يه کاسه است…تو منو آوردي اينجا تا سيترا سرزمينو بگيره و بعد هم منو بکشي تا زمينو بگيرين…
بلند داد زد-دِ چرا نمي فهمي به خاطر خودت بوده؟
از دادي که زد جاخوردم و يکم عقب رفتم…ترسناک شده بود.دست هاش کمي شعله داشت…دست هاشو مشت کرد و ازم دور شد…
روي زمين تَر نشستم و به درختي تکيه دادم…توي خودم جمع شدم و به دستم نگاه کردم…بدجور سوخته بود…
ذهنم رفت سمت ميدون جنگ…يعني الان پريانم از بين رفتن؟پرياني که من بهشون قول نجات دادم…پرياني که اميدشون به من بود،تنها موندن…کوتوله هايي که باهاشون اتحاد داشتم زير دست و پا له شدن…من ملکه ي به درد نخوري هستم…من لياقت اين مقامو ندارم…
romangram.com | @romangram_com