#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_211
اصلا متوجهش نمي شدم و فقط برقي از شمشير آتششو مي ديدم…
گرمم شد…چون وقتي مي چرخيد گرماي زيادي به طرفم مي اومد…
شمشيرمو محکم گرفتم اما سرم داشت گيج مي رفت…حالم از تنفس گاز کربن دي اکسيد بهم مي خوره…
آفتاب همچنان مي خنديد و خنده هاي سيترا و ماني هم روي مخم بود…
حواسم رفت پي نينا که نمي تونست از حصار شمشير هاي آتش دربياد…متوجهم شد و با آرامش لبخند کم رنگي زد و چشماشو کامل بست و در آخر…شمشيري که توي شکمش فرو رفت و…تمام…نيناي من نصفش پودر شد…خاله ي من از بين رفت و من کمکش نکردم…نتونستم کاري براش کنم…
-…آخــ…
جيغ آفتاب بلند شد و بعد آغوش گرم کسيو حس کردم و احساس معلق شدن…
اشکام راهشون باز شد و جاري شدن…چشمامو باز کردم…بين يک عالم درخت بوديم…سرمو بالا آوردم که آرسانو ديدم…نفس عميقي کشيد و دستمو گرفت…دستم سوخته بود…اما الان اين مهم نيست…
با عصبانيت و بغض گفتم-اين جا کجاست؟چرا منو آوردي اين جا؟
-اينجا جامون امنه…
-جاي من امن باشه و پريانم ان جا توي جنگ؟…منو برگردون بايد برم کمک پريان
کلافه ازم جدا شد و دستشو بين موهاي خوشحالتش برد-باخت در هر صورت با ما بود…بد کردم نجاتت دادم؟
-من نجات نمي خواستم…من بايد کمک مردمم کنم…کي گفته باخت با بود؟نصفشون از بين رفته بودن…
-خودتو مي زني به اون راه يا واقعا متوجه اون ارتش بزرگ کمکي سيترا نشدي؟
-ارتش کمکي کجا بود؟
romangram.com | @romangram_com