#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_210


اوضاع که درهم شد به طور نامحسوس خودمو به جاي آنا و شبنم رسوندم

-آنا حمله که کردن بگو کوتوله ها بيرون بيان و حواسشونو پرت کنن…شبنم تو هم با خود آنا و ويدا و آرشيدا با چند تا کوتوله هاي قدرتمند و چند تا پري برو دنبال ماهان…مرز از دو طرف بازه و مي شه رد شد…

شبنم-اما اگه ما پريان قويو ببريم…شما…

-نگران نباش…مي بيني که نصفشون از بين رفتن بقيشون هم يه کاري مي کنيم…(ياد حرف ماني درباره ي شکنجه دادن ماهان افتادم و گفتم)شما بريد و ماهانو ببريد جنگلي يا جايي دور از اين جا.ممکنه حالش خوب نباشه…خودتونم اونجا بمونيد نذاريد بياد اين طرف…

پريان که به طرف آتشين ها حمله ور شدن با شماره ي? آنا کوتوله ها هم بيرون اومدن…

دور شدم تا کسي مشکوک نشه و شمشير به دست شروع کردم…

يکي اومد نزديکم با تعجب گفتم-آفتاب…ميترا گفت حالت بده اين جا چي کار مي کني؟

اما آفتاب يه شمشير سرخ درآورد و خواست ضربه اي بزنه که جاخالي دادم…

-چه مرگته آفتاب؟نکنه تو هم گول اون سيترا رو خوردي؟هـ…

نمي ذاشت حرف بزنم و فقط سعي داشت ضربه اي بهم وارد کنه…

نزديک شدن نينا رو حس کردم و پشت سرش هم يک نفر ديگه…آرسان…

خداي من اون اين جا؟چه طور متوجهش نشدم؟محو چشماي سورمه ايش بودم که با چرخش تند آفتاب به خودم اومدم…

از پشت سر هم بهم حمله مي شد ولي سر سه سوت خاکستر مي شدن…

حرفاي آرسان و سيترا رو که شنيدم گيج شدم فقط فهميدم در يک حرکت سريع آفتاب داره دورم مي چرخه اونم با سرعت بسي بالا!


romangram.com | @romangram_com