#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_209



آفتاب شروع کرد دور خودش چرخيدن…ان قدر تند که فقط ثانيه اي ازش يه تصوير مات پيدا بود.از طرف ديگه هم به من و هم به واني توسط جن ها و آتشين ها حمله مي شد و مجبور بودم اون ها هم از بين ببرم…

متوجه برق شعله ي شمشير آفتاب که شدم کمي هول شدم نه به خاطر خودم به خاطر واني…چون من قدرت کامل آتشو دارم و آسيب جدي نمي بينم اما واني هم تضاد آتشه و هم قدرت آتش نداره و برخورد آتش بهش واقعا خطرناکه…

بايد يه کاري کنم،بايد…

داد زدم-سيترا کم کم همه ي افرادت از بين مي رن…

-افراد تو هم از بين رفتن…

-باختو قبول کن تا بيشتر آسيب نديدي…

-يه نگاه به ارتش ماه و خورشيد بکن…بعد اينو…بگو

يه لحظه نگاه سريعي به دور و اطراف انداختم…وضعيت واقعا بد بود،کوتوله ها کم و بيش زير پاها له مي شدن يا خاکستر،پريان ماه و خورشيد گرمشون بود و تحملشون داشت تموم مي شد،نفس نفس مي زدن و ثانيه به ثانيه از بين مي رفتن

صداي قهقهه ي سيترا شد سوهان روح و روانم-ديدي آرسان؟تازه اين يه کمشه…نمايش هاي اصلي مونده

يعني چي کمشه؟نمايش اصلي؟چه نقشه اي تو سرشه؟من که همه چيزو مي دونستم،چيز ديگه اي نيست…

ولي شايد سيترا نصف برنامه هارو به من نگفته باشه…واي نه…

پس اين آفتاب چرا تموم نمي کنه چرخششو؟کم کم رفت طرف واني و به سرعت دورش چرخيدن…

اين فاجعه اس…حالا اگه بخوام باهاش بجنگم حتما واني هم آسيب مي بينه…

{وانيا}

romangram.com | @romangram_com