#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_208


جني از پشت قصد آسيب رسوندن به نينا رو داشت که با کار من درجا دود شد رفت هوا

شمشيرمو در آورد و همون طور که مشغول جنگ با يکي از سرباز هاي وفادار آتش بودم گفتم-واني کو؟

نينا هم در همين وضعيتي که من داشتم گفت-نيروي کمکي…?.?.?

متوجه حرفش نشدم ولي با بيرون زدن کوتوله ها از دل خاک منظورشو گرفتم…

کوتوله ها فرز و سريع حواس سربازارو پرت کردن و اين شد فرصت تا ارتش ماه و خورشيد به راحتي چند نفرو از پا در بيارن…

نينا با تعجب گفت-نه…آفتاب…

و دويد به سمتي…نگاش کردم که ديدم به سمت واني و آفتاب مي ره…

آفتاب در حال جنگ با واني بود…مي دونستم سيترا راحت آفتابو گول زده و بهش قدرت داده تا وانيو بکشه…

جلوي نينا رو چند تا سرباز گرفته بودن و نمي تونست در بره اما من که مي تونم!

نينا مي تونه از پس خودش بر بياد پس يک پرش و خودمو به آفتاب رسوندم…سريع متوجه شد و برگشت…

خداي من قدرت زيادي بهش وارد شده…

حتما سيترا از قدرت خاکستر آذر بهش داده…آخه آذر ان قدر قوي بود که حتي خاکسترش هم پر از قدرته…

چشم هاش قرمز شده بود و با عصبانيت شمشيرو تکون مي داد…واني حواسش به کل پرت شده بود…

اين طوري نگاه نکن…با اين نگاهت حواس من هم پرت مي کني دختر


romangram.com | @romangram_com