#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_207

سيترا-آرسان…

مانيا که خشک شده به نقاب و من نگاه مي کرد و سرشو تکون مي داد…

مانيا رو کنار زدم،جلوتر رفتم و کنار گوش سيترا گفتم-تمومش مي کني يا تمومش کنم؟

سيترا با عصبانيت و ترس و نگراني نگاهم کرد…

-جواب؟

سيترا يه نگاه به من کرد يه نگاه به ارتشش و يه نگاه هم به فرمانده اي که از درد در خودش جمع شده بود…

آب دهنشو به سختي قورت داد،ازم دور شد،شمشيرشو سمتم گرفت و رو به ارتشش داد زد-اين(اشاره به من)دشمن مائه…پاداش خوبي براي کشتنش به همراه وانيا مي دم…(به شيپورچي ها علامت داد که شيپور شروعو بزنن)

کسي از جاش تکون نخورد که با نيشخند بهش نگاه کردم…با ترس و هولي که توي صداش بود گفت-نشنيدين؟اين دشمن شمائه نه شاهزادتون…حمله کنيد…

چند تا سربازا جلو اومدن که با يک پرش توي آسمون بودم…

-بازي خوبيه سيترا…ولي بازنده خودتي چون من توي اين بازي استادم…

دستم که پر از آتش شد يک گروه پنج نفري پري آتشو به خاکستر تبديل کردم و روي زمين برگشتم…

ارتش ماه و خورشيد که وضعيتو اين طور ديدن با علامت نينا به سمت ارتش آتش حمله ور شدن و جنگ دوباره شروع شد…

سيترا داد زد-تو در مقابل ارتش من هيچي…تو فقط يک نفري…

خودمو به نينا رسوندم و گفتم-نيرو مي پذيري؟

نينا مثل قديم نگاه پر مهري بهم کرد و چشماشو به علامت مثبت بست…

romangram.com | @romangram_com