#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_206
دستمو بالا آوردم و روي شونه ي فرمانده گذاشتم که از درد ناله ي کوتاهي کرد و توي خودش جمع شد…
-اين هم براي توهيني که کردي…
دستمو برداشتم که روي زمين افتاد و مانيا هم که شاهد ماجرا بود،دوان دوان خودشو رسوند و داد زد-چه غلطي کردي سرباز؟اين فرماندته نه دشمنت…
خب در خنگ بودن ماني شکي نيست چون اگه خنگ نبود مي فهميد کسي که قدرت بيشتر داره فرمانده است نه ضعيف تر!
ديگه کل سرباز ها حواسشون به ما جلب شده بود،حتي بعضي از سرباز هاي خورشيد و ماه هم با کنجکاوي سعي در فهميدن قضيه داشتن…
سيترا آروم و خونسرد اومد طرف ما و بهم نگاه کرد-نقابتو بردار…
جواب ندادم و دست به سينه بهش نگاه کردم…
ماني-نشنيدي؟کري؟بانو سيترا گفتن نقابتو بردار نه بر و بر نگاه کني…ها خوشگل نديدي؟
-خوشگل که زياد ديدم ولي خودشيفته…نچ(سرمو بالا انداختم)
سيترا مشکوک نگاهم کرد…خب عاديه چون چند ساله داره صداي منو مي شنوه و حتما بايد شک کنه…اما ماني با صورت قرمز شده گفت-چه زري زدي؟
اين هم اون روي ماني خانم خوشگل باوقار!
-سيترا،اينم از دختر نمونه اي که مي گفتي!واقعا خيلي با ادبه
سيترا با تعجب نگام کرد اما مانيا با حرص روي پاشنه اش بلند شد تا قدش بهم برسه و دستشو سمت نقابم آورد و اونو کشيد…خونسرد ايستاده بودم و نگاش مي کردم.
romangram.com | @romangram_com