#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_205

اين جنگ لعنتي تا کي ادامه داره؟يعني مي خوان آن قدر بجنگن تا يکي از سرزمين ها کلا از بين بره يا جنگشون مرحله ايه؟

من چه ملکه ايم که هيچي نمي دونم؟



{آرسان}

بالاخره اين يکي هم روي زمين افتاد.برگشتم تا دوباره صورت قشنگ وانيو ببينم…اما نبود…

واي فقط چند لحظه ازش غافل شدم…پامو روي زمين فشار دادم که به شدت تير کشيد…يکي از مضرات تضاد بودن!اگه ضربه اي محکم از ضد خودت بخوري آسيب شديد مي بيني و تا چند ساعت يا در بهترين شرايط،چند دقيقه،درد زيادي داري…

سرمو چرخوندم اما چيزي به جز تير هاي آتشي و شمشير هاي ليزري نديدم.

همين طور ديد مي زدم که فرمانده آتش به شيپورچي ها علامت داد و آن ها هم شيپور اعلام توقف کوتاهو زدن…

اين جنگ ها واقعا جالبن!خب آخه مگه جنگم استراحت و توقف مي خواد؟الکي جنگو چند مرحله مي کنن!

همه ي سرباز ها جدا،جايي ولو شدن و با اشاره ي فرمانده خودشونو کمي جمع مي کردن.نگاهمو از فرمانده گرفتم و دوباره به ارتش خورشيد و ماه دوختم…

چند ثانيه اي نگاه مي کردم که حضور فرديو کنارم احساس کردم…برگشتم و سرمو به معني چيه تکون دادم…

فرمانده بر و بر نگام کرد و دستشو پر آتش کرد…آتشو نزديک دستم آورد و گفت-تو انگار از جونت سير شدي بچه!جاسوسي يا مريض؟به افراد خودمون حمله مي کني؟

با حرف آخرش آتشو کامل به دستم چسبوند

خب آتش با آتش فرق نداره!ولي اين آتش ضعيف فرمانده در برابر آتش قوي من خيلي ناچيزه!به دستم که نزديک شد سريع آتش خاموش شد و يک ثانيه بعد آتشي سوزان از کف دستم شعله ور شد…

پوزخندي از زير اين نقاب سياه زدم و به صورت متعجب فرمانده چشم دوختم…

romangram.com | @romangram_com