#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_204
صداي نفس راحتي که فرد نجات دهنده ام کشيدو به خوبي شنيدم…گرمايي کنار گوشم احساس کردم و بعد صدايي آشنا و آرامش بخش-اگه اون تير آتش بهت مي خورد،من چه غلطي مي کردم؟
چقدر اين صدا آشنائه…ولي خب آخه من اين صدارو کجا شنيدم؟انگار اين صدا هم جزيي از خاطرات فراموش شده ي منه که فقط کمي برام آشنائه و مطمئنا اگه چند ساعت هم بهش فکر کنم،چيزي يادم نمي ياد…
اين يارو هم خوددرگيري داره ها…دوباره ولم کرد و جاي من و خودشو عوض کرد…اه نمي ذاره دو دقيقه آرامش داشته باشم…
(حالت خوبه واني؟اونم آتشه و تو مي گي آرامش؟
اگه آتشه چرا منو نجات داد؟
خب حتما خودش مي خواد پاداش تحويل دادنتو بگيره…)
در يک تصميم ناگهاني گفتم-هوي تو کي اي؟اگه دشمني چرا اين کار هارو مي کني؟
جواب نداد.با حرص محکم لگدي به ساق پاش زدم که سريع پاشو بالا آورد و يک لنگه پا نمي دونم با کي جنگشو ادامه داد
بيچاره داره از من دفاع مي کنه و من مي زنمش
از کجا معلوم؟آتش،آتشه اين هم يکيه مثل بقيه فقط يک بار جونمو نجات داد که اون هم وظيفه اش نبود و من هم ازش نخواستم چنين کاري کنه…
شمشيرمو روي زمين ديدم…برش داشتم…اين يارو حواسش به من نبود و داشت با يکي از آتشين هاي ديگه مي جنگيد…به من چه من بايد به فکر پرياي خودم و خودم باشم!
نينا رو ديدم و راهمو به سمتش کج کردم…بين راه چند نفريو هم از پا در آوردم اما چندان آسون هم نبود…
حالم از اين همه خون و خاکستر روي زمين بهم مي خورد اما خودمو نگه داشتم و به زور به نينا رسيدم…
romangram.com | @romangram_com