#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_203

شمشيرم ذوب مي شه که…

عقب عقب رفتم و اون جلو اومد…نينا خودش درگير بودو ويدا و آرشيدا هم که درگير…آناهيد هم که به سرباز ها هشدار مي داد…من از کي کمک بخوام؟اين از کجا پيداش شد؟اونا همه پري بودن من در برابرشون مقاومت کردم ولي اين موجود شرور قطعا از جن هاي کمکي سيترا شايد هم مانيه…

شمشيرو بالا آوردم و خواستم ضربه بزنم که شمشيرم غيب شد…

يا خدا خودت به خير کن.ديگه مطمئن شدم از اون موجودات شروره…آخه غيب کردن سريع وسايل يکي از راه هاي شناسايي اين موجودات شرور سرزمين آتشه…درسته بقيه پريان هم مي تونن ولي با ورد و جادو،نه به اين راحتي…

دستشو جلو آورد و من عقب تر رفتم که به يه جسمي برخوردم…

وقت برگشتن نبود…يا از يارامه و زنده مي مونم يا دشمنه و کلا به ديار باقي مي شتافم!

توي همين فکرا بودم که اون جن اومد جلوتر و منم جايي براي عقب تر رفتن نداشتم…

نمي دونم چه طور ولي دستي ابراز احساسات شد و من دوري زدم و جاي منو و فرد پشت سرم عوض شد اما صورتشو نديدم

از ترسم تکون نخوردم حتي ببينم اين يارو دشمنه يا دوست…

بعد چند ثانيه دست همون فرد عقب اومد،دستش روي دستم قرار گرفت و دستمو نوازش کرد…

جـــــان؟چي مي گه اين؟خواستم برگردم و چند تا ليچار بار اين فرد نجات دهنده کنم اما اون فرد سريع دستمو ول کرد و نمي دونم چي کار کرد که صداي آخ يک نفر به هوا رفت…

سريع برگشتم که با سياهي مواجه شدم…خب اين يارو قدش بلنده من هيچي به جز لباس سياهش نمي بينم!

مي ترسيدم از اين پناهگاه برم بيرون و با يه جن ديگه مواجه شم…پس سرمو کج کردم تا از کنار اين يارو ببينم چه خبره…

خب خون فکر نکنم چيز عجيبي توي جنگ ها باشه ولي خاکستر…چيز عجيبيه…اين يعني اين يارو قدرت آتش داره…

خاک بر سرم!سريع سرمو بالا آوردم و آروم دو قدم عقب رفتم که دستم سريع کشيده شد و تو بغل يکي پرت شدم…

romangram.com | @romangram_com