#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_202
شمشير يکي از سرباز هارو برداشت و به جنگ پرداخت!اما من نه سلاحي داشتم،نه قدرتي و نه محافظي!همين طور وسط اين هياهو ايستاده بودم که صداي داد مانيو شنيدم-هر کي وانيو برام بياره پاداش خوبي مي گيره…زنده مي خوامش ولي زخمي کردنش اشکال نداره.
اين جا بود که يک ايل آتشين نگاهشون به من افتاد و همه به سمت من…حمله!
فقط مي تونستم جا خالي بدم که ويدا و آناهيد به زور خودشونو بهم رسوندن و چند نفرو ازم دور کردن…ويدا بهم يه شمشير ليزري قشنگ داد-به دانسته هاتون ايمان داشته باشيد و فکر کنيد شما بهترين جنگجو هستين.
ويدا کم کم دور شد و رفت کمک ديگران ولي آناهيد همچنان کنارم موند و کساني که نزديک مي شدنو دور مي کرد…
آناهيد-من ازتون محافظت ميـ…آخ
سريع بهش نگاه کردم…تير آتشي اي توي کتفش فرو رفته بود…
نفسام تند شد و چشمامو چرخوندم تا ويدا رو پيدا کنم اما نبود…کوتوله ها هم اصلا از جاشون تکون نخوردن انگار…
چند تا سرباز بهم نزديک شدن…به شمشير نگاهي انداختم و گارد گرفتم…آخه با اين لباس و زيور آلاتي که من دارم کي مي جنگه؟خب سخته با اين لباس…
پريدم بالا و چرخي زدم و جنگ من و يک ايل سرباز آتشي شروع شد…
از يه طرف تير آتش مي باريد که با شمشير يا جاخالي دادن ردش مي کردم و از يه طرف ديگه هم شمشير مي زدم و مي جنگيدم…
شمشير بالا بردم و يک نفر ديگه…گردنمو با شدت به سمت راست تکون دادم تا موهام از روي چشمم کنار بره که متوجه يک چيز عجيب و جالب شدم…آتشي ها با خودشون هم درگيرن!يکي از سرباز ها که صورتش پوشيده بود با مهارت تمام سرباز هاي آتشيو بي هوش مي کرد و کم تر کسي توجهش بهش جلب مي شد…من هم ناگهاني ديدم وگرنه خيلي آروم و محسوس اين کارو مي کرد…
خندم گرفت که کسي ديگر بهم حمله ور شد…يا خدا اين چرا کلا آتيشه؟
همه ي بدنش آتش بود و شعله داشت…
romangram.com | @romangram_com