#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_201

آرشيدا سوتي زد و گفت-چه قدي کشيدي خاله جون…ولي کاش ميزاشتي پشت لبتم سبز بشه اون وقت خودم برات آستين بالا مي زدم…

رو به نينا گفتم-اين چرا اين طوري مي کنه؟

-کي؟آرشيدا؟اين دختر کلا تو جنگ خل بازيش گل مي کنه ولي کارشو خوب بلده

با خنده سر تکون دادم و به آرشيدا و اون پسر غول پيکر شايد هم پسر بچه نگاه کردم

پسر-زور داري رو کن نه مسخره بازي

آرشيدا-واي بچه اين چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟همون پشت لبت هم سبز بشه عمرا برات بيام خواستگاري…دختر مردم بدبخت مي شه!

سرباز هاي ارتش آتش از خنده سرخ شده بودن ولي جرات خنده ي بلند نداشتن…

پسر دستشو برد و سريع آرشيدا رو از زمين کند

آرشيدا-به به اين بالا چه هوا خوبه…عشق ميکني ها…همه ش اين بالايي…به نردبون گفتي برو من هستم

پسر خواست آرشيدا رو پرت کنه روي زمين که آرشيدا هم سريع شمشيرو به جايي از گلوش زد که پسر سريع به زمين افتاد و آرشيدا هم سالم روي زمين اومد و گفت-خوب شد مُرد،وگرنه دختر مردم بدبخت مي شد بعد مي اومدن خِر منو مي گرفتن…خب ماني جون بعديو بگو بياد که بريم براش خواستگاري!اين که عمرش به دنيا نبود…

ماني با حرص به چند نفر اشاره کرد و در گوش سيترا چيزي گفت…

چند تا غول پيکر زشت و مو بلند مشکي دور و بر آرشيدا رو گرفتن

آرشيدا نچ نچي کرد و گفت-خب من هم زمان براي پنج نفرتون که نمي تونم زن پيدا کنم…نچ نچ…اين ها چيه؟اين موها رو کوتاه کنين يکم سبک تر شين…ماني جون قرار يک به يک بود ولي خب من پنج به يک هم قبول دارم…

و پريد بالا و پاش به قفسه ي سينه يکيشون برخورد کرد و اون افتاد رو زمين…سريع با شمشير به يکي ديگشون حمله کرد ولي آتشيني با شمشير به سمتش اومد که متوجه شد ولي دير و کمي دستش خراش برداشت…توجه نکرد و ادامه داد و بالاخره همشون افتادن روي زمين و آرشيدا نفس عميقي کشيد که ماني علامت کلي داد و همه ي آتشي ها ريختن اين طرف مرز و به سمتمون حمله ور شدن…مگه مرز بسته نبود؟

نينا-ورد مرزو بلد بود…لعنتي…

romangram.com | @romangram_com