#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_200


با کمي مکث گفتم-برو…

آرشيدا جلو رفت و شمشير ليزريشو در آورد…و بعد چند ثانيه نگاه کردن تو چشم طرف شروع به جنگ کردن…حرکات ان قدر تند بود که متوجه نمي شدم…انگار يک سري تصويرو پشت سر هم و بدون وقفه ببيني…با جاري شدن خون از اون آتشين غول پيکر همه فرياد شادي سر دادن و آرشيدا بلند و رسا رو به ماني گفت-اين(اشاره به آتشين خون آلود)بزرگتون بود؟

ماني با خونسردي گفت-نه از اين بزرگ ترش هم هست…اين يه آوانس به شما ها بود…

آرشيدا-خب منتظرم…

مانيا-توي جوجه بچه؟برو بگو بزرگترت بياد اوخ مي شي…

ارتش آتش زدن زير خنده…چه خوش خنده شدن!

آرشيدا-من مثل تو بچه ننه نيستم با بزرگترم(اشاره به سيترا)بيام…خودم تنهايي از پس کار هام بر مي يام…

حالا ارتش ما بود که ريز ريز مي خنديدن…

مانيا سرخ شد و خواست جلو بياد که سيترا بازوشو گرفت و چيزي در گوشش گفت که ماني دوباره سرجاش برگشت…

آرشيدا-چي شد؟قدرتتون همين قدر بود؟من منتظرم…

مانيا-آره منتظر مرگت باش

آرشيدا با لودگي گفت-شما مقدم تري…

چه زبون دراز شده اين آرشيدا…حتي منم از لحن گفتارش خندم گرفت…نيش چند سرباز آتش هم کش اومد که با تشر فرماندشون سيخ و بدون لبخند ايستادن

ماني با حرص به يکي ديگه از سرباز ها اشاره کرد و اون اومد جلو…از نظر قد يک سر و گردن بالاتر از آرشيدا بود و هيکل هم که آرشيدا جلوش موش هم نبود…ولي قيافش بهتر بود و بيبي فيس(baby face)بود


romangram.com | @romangram_com