#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_199

سيترا-واني خانم که خواب هاشو مي بينه بگه مي بينيم يا نه!

نينا جا خورد…خب ضايع است که من هيچي از آينده رو نمي بينم و پيش بيني نمي کنم وگرنه اتفاق امشبو قطعا مي دونستم…



مانيا-به نظرتون وقتو تلف نمي کنيم؟

سيترا-چرا،دارن وقتو تلف مي کنن…واني تو هم مثل مادرتي،وقت تلف کن و ترسو!

-مادر من اصلا ترسو نبوده و نيست

سيترا-اگه نبود که خودشو قايم نمي کرد

چي مي گه؟مگه مادر من قايم شده؟مادر که گفت فقط روح داره…

آروم به نينا گفتم-اين چي مي گه؟

-اگه زنده مونديم برات توضيح مي دم

مانيا-چطوره اول زور آزمايي کنيم…قوي ترين فردتونو به ميدون بفرستين…

بعد خودش به يکي از آتشين هاي غول پيکر و زشت اشاره کرد و اون اومد جلو…

آرشيدا اومد و کنار گوشم گفت-اجازه مي دين ملکه؟

-کس ديگه اي نيست؟تو حرفه اي و کمک بزرگي براي ما،نمي خوام از دستت بدم…

-مطمئن باشين راحت دَخلشو مي يارم…

romangram.com | @romangram_com