#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_197



{وانيا}

نينا-نقشه ي خوبي بود سيترا…

سيترا قهقهه ي وحشتناکي سر داد و مانيا هم همراهيش کرد…

(پس شاهزاده آرسان کجاست؟

آخه عقل کل جنگه،تو دنبال عشقي؟

خب نه من براي خودم که نمي گم!آخه اون پري ويژه مذکره و امکان نداره سيترا بدون اون بياد.

الان تو به فکر دشمني؟بهتره به جاي اين افکار مزخرف به فکر نجات مردم خودت باشي…)

سيترا-نقشه هاي من حرف نداره…(به ارتش بزرگش اشاره کرد و گفت)جنگجو هاي من هم حرف ندارن.

نينا-چرا جنگ راه مي اندازي؟بدون جنگ هم مي تونيم اختلافاتو حل کنيم.

-آره با کشته شدن وانيا و تو،همه چيز حل مي شه.

نينا دستهاشو مشت کرد…با جرأت قدمي به جلو برداشتم و کنار نينا ايستادم…من ملکه ي اين پريانم و بايد کمکشون کنم…حداقل دقايقي با حرف بگذرونم تا کامل آماده بشن

نينا با تعجب و توبيخي نگاهم کرد ولي من رو به سيترا و ماني،با صدايي رسا گفتم-از کشتن من چه چيزي به شما مي رسه؟

اين دفعه ماني جواب داد-خيلي چيز ها…

دقيقا فهميدم داره تيکه مي اندازه…

romangram.com | @romangram_com