#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_196
لباس هايي که از يک سرباز گرفته بودمو تن کردم…
مضحک و مزخرف!اين چه لباسيه؟اما من بايد تحمل کنم؛تازه،کسي هم قرار نيست منو بشناسه…
کلاه مخروطي شکلي که طرح آتشو داشت سريع روي سرم گذاشتم و چشمامو بستم…
بين درختان درهم و تاريکِ نزديک مرز ظاهر شدم که هم زمان صداي دست زدن و يک ثانيه بعد با پرتاب گلوله آتش صداي جيغ از سرزمين بلند شد…
بدون جلب توجه کنار يکي از سرباز ها توي صف هاي جلويي ايستادم که فرمانده خيلي بد نگاهم کرد…آخه روي نظم سرباز ها خيلي حساسه و الان در نظرش من يک سرباز بي خودم و بايد تنبيه بشم…
دوباره گلوله هاي آتشي به سمت سرزمين ماه و خورشيد پرتاب شد…هر چند ثانيه يک گلوله آتشي.
کم کم سر و کله ي افراد خورشيد و ماه پيدا شد…سرباز ها با آرايش نظامي مرتبي ايستادن…
چشم چشم کردم ولي وانيا رو نديدم…يعني هنوز ضعف داره و حالش بده؟شايدم نينا نذاشته بياد ولي آخه خود نينا هم که…
هنوز افکارم کامل نشده بود که پري آبي پوشي با صورتي زيبا،از لا به لاي جمعيت ديدم،که به سمت جلو مي اومد…
محو شدم…خداي من چقدر زيبا…حتي از کودکي ها هم زيبا تر…هميشه در تولدش از هر روزي زيبا تره و شوق و ذوق داره ولي الان…انگار حالش خوب نيست…
کاش مي تونستم کنارش باشم…تا آرومش کنم و بهش اميد بدم…
ولي با اين که کنارت نيستم اما قول مي دم به خوبي ازت محافظت کنم نه به خاطر حرفاي اعصاب خوردکُن ماهان،فقط و فقط به خاطر دل خودم…به خاطر دل عاشقم.
حواسم معطوف نينا شد،که با صورت جدي و خالي از هر نوع شيطنت قدمي جلوتر از سرباز ها ايستاد.
نينا-نقشه ي خوبي بود سيترا…
romangram.com | @romangram_com