#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_195
{آرسان}
سيترا-آرسان…
-من از اول هم گفتم هيچ کاري انجام نمي دم.
-امروز چته؟تولد واني هست که هست،تو الان مانيو داري.
داد زدم-ماني بره به درک…
سيترا بر و بر نگام کرد و آروم رفت بيرون…
آخه امروز چرا مي خواد حمله کنه؟امروز که من مي دونم براي وانيا يکي از بهترين روز هاست…
امروز از هر طرف عصبيم مي کنن…اول صبح که ماني اومد و با عشوه هاش خواست قانعم کنه برم به جنگ با دشمن!
بعدش هم ماهان با حرفاي عاشقونه ش و التماس براي اينکه بره هديه وانيو بده رو مغزم پياده روي کرد.
و الان هم…سيترا که ارتشو کامل کرده و آماده به جنگه و فقط يک قدرت خارق العاده يعني منو کم داره تا راحت سرزمين ماه و خورشيدو با خاکستر يکي کنه!
خودمم که…هه وضعيت من فکر نکنم توصيف شدني باشه…
سيترا دوباره اومد تو اتاق.تا خواستم چيزي بگم سريع گفت-مشکلي نيست،نيا،ولي من مي خوام بجنگم و خودت مي دوني از واني دل خوشي ندارم.
و محکم درو بهم کوبيد…الان مثلا با اين حرف ها خواست منو بکشونه تو ارتش،ولي کور خونده…من مي رم…مي رم براي محافظت وانيام…من هيچ وقت عشقمو تنها نمي ذارم…
من مي رم ولي نه به عنوان قدرتي خارق العاده و نابودگر…فقط و فقط به خاطر محافظت از وانيام…
romangram.com | @romangram_com