#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_194


در حال دويدن گفت-مي بيني که دشمن حمله کرده اونم حمله ي غافلگيرانه!الان تو مي ري تو اتاقت ويدا هم مي فرستم ازت مراقبت کنه منم مي رم با دشمن حرف بزنم

دوباره گلوله اي پرت شد که کوتوله ها و افراد نظامي با سر و صدا سريع به سمت مرز دويدن

توي اين سر و صدا داد زدم تا صدام به گوش نينا برسه-مگه اونا حرف حاليشونه؟منم ميام لازم نکرده تنها بري…

نينا متقابلا داد زد-چي مي گي ديوونه؟سيترا منتظره فرصت براي کشتن توئه بهتره تو توي جنگ نباشي

-ولي من به پريا و کوتوله ها قول دادم کمکشون کنم و نجاتشون بدم

ناگهاني ايستاد و منم ايستادم…برگشت سمتم و گفت-تو يک ديوونه اي کله شق…به درک هر غلطي مي خواي بکن ولي من مسئوليتي در برابرت ندارم

مي دونم الان نينا اعصابش بهم ريخته و اين حرفو مي زنه وگرنه نينا جونش به جون من بسته اس!

نينا دوباره دويد و منم دنبالش شروع به دويدن کردم…همراه ديگران به سمت مرز مي رفتيم و گاهي هم گلوله هاي آتشي از هر طرف روي زمين فرود مي اومد و قسمتيو مي سوزوند…

نصفي از چمن هاي طلايي و براق در اثر برخورد آتش از بين مي رفتن…کوتوله ها به کوچک ترين سايز در اومدن و هر کدوم به زير قسمتي از خاک فرو رفتن تا موقع نياز حمله کنن…و بقيه پريان با سرعت به سمت مرز مي رفتن…

بالاخره به مرز رسيديم…يه کم سرم گيج رفت و پهلومم از اين همه دويدن درد گرفت ولي بزور خودمو از بين جمعيت پريان به دنبال نينا کشوندم…

به جلو که رسيدم دهنم باز موند…يا خدا چرا اينا انقدر زياد و وحشتناکن؟

ارتشي پر از جن و پرياي آتشين که فرمانده هاشون سيترا و مانيا بودن…مانيا با لبخند بدجنسي نگام مي کرد و با نگاش ميگفت:ديدي بهترين روزتو زهر کردم؟

بيشتر ارتششون دستشون پر از آتش بود و هر لحظه آتشا بيشتر مي شد

نينا صورتش به طور غير باوري جدي شد و قدم جلو گذاشت و با صداي رسا و محکم شروع به حرف زدن با دشمن کرد


romangram.com | @romangram_com