#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_193
بالاخره همه چيز براي جشن مفصل تولد من آماده شد…هم تزيينات زيباي باغ و هم انواع غذاهاي رنگارنگ و پولک هاي ستاره و خورشيد
چيترا ناراحتيش کاملا پيداست…حق داره خب بچش نيست…ميترا هم که کمي ناراحته و آفتاب…آفتابو اين چند روز به زور مي بينيم و بيشتر تو اتاقشه…بيرون نمي ياد و انگار خودشو حبس کرده…حتي با ميترا هم حرف نمي زنه و ميترا بابت اين رفتارش ناراحته…بالاخره اون ملکه ي مهره و انتظار چنين رفتاري از دخترشو نداره…
نگاهي به پريا و کوتوله ها انداختم و باز هم مثل هميشه آفتاب نيست…براي من که فرقي نمي کنه ولي اين رفتارش باعث ناراحتي بقيه مي شه…
يه کم دلهره ام از صبح بيشتر شده اما تا الان ظاهرمو حفظ کردم!
به کيک نگاه انداختم.به سفارش خودم روش طرح اشک چهار رنگ ايجاد شده و زيباييش و براقيش واقعا تو چشم مي زنه.مخصوصا شمع تکي اي که اونم به صورت اشکي آبيه زيباييشو چند برابر مي کنه…
-فوت کن ديگه…تا فوت نکني مراسم شروع نمي شه…
به نينا نگاه کردم و بعد دوباره به پريا و کوتوله ها و آخر نگاهي به شمع…خواستم فوتش کنم که سرم کمي تير کشيد و احساس بدي توي وجودم پيچيد…
سعي کردم بي خيال اين حس بشم و سريع شمعو فوت کردم که هم زمان با دست زدن پريا و کوتوله ها…گلوله هايي آتشي توي باغ فرود اومد و صداي جيغ و ولوله کل باغو پر کرد…
با تعجب و همون احساس بد به آناهيد و آرشيدا و ويدا نگاه کردم که به سربازا هشدار مي دادن و همشون يکي يه سپر دستشون بود…افراد چيترا سپر هاي ستاره اي…افراد ميترا سپر هاي خورشيد شکل و کوتوله ها سپر هاي گرد و ساده ي سبز رنگ…رنگ سرزمين کوتوله ها سبزه…
صداي مانيا توي مغزم اکو شد: نه اين طوري کشتنت مزه نمي ده…تو ميدون جنگ منتظرتم…روزي که فکر مي کني بهترينه رو برات زهر مي کنم…
و امروز بهترين روزه منه که انگار به بدترين روز شايد هم شب تبديل شده!
نينا-واني…واني پاشو خطرناکه…
دستمو گرفت و دنبال خودش کشيد
بزور گفتم-چي شد؟بايد چي کار کنيم؟
romangram.com | @romangram_com