#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_192
امروز شادم،امروز يکي از بهترين روزاي منه…چون من امروز…متولد شدم!
با خوشحالي لباس آبي رنگ و پرنسس مانندمو درست کردم و رفتم بيرون…همه در حال تدارک ديدن براي تولد من بودن!چه آشکارا!خب يه کم سورپرايزم مي کردين!
نه ديگه توقع زياديه واني اين همه دارن برات زحمت مي کشن دستشون درد نکنه
در اتاق نينا رو باز کردم و وارد شدم…داشت چيزيو بسته بندي مي کرد اما با ديدن من سريع هولش داد زير تخت…
-کادو تولد منو بده
-مگه تو بچه اي؟خير سرت داري??ساله مي شيا
-تو خودت از من بچه تري با رفتارات
-برو شب تو جشن بهت مي دم…چه خوشگلم کرده خودشو!
با خنده از اتاق بيرون رفتم که با ويدا برخورد کردم،سريع احترام گذاشت و با ذوق گفت-واي تولدتون مبارک ملکه
يه امروز بدخلقيو کنار گذاشتم-ممنون عزيزم…
ويدا با تعجب و خوشحالي نگام کرد که بي توجه به باغ رفتم…همه در حال جنب و جوش و تزيين باغ براي جشن تولد من بودن…از کوتوله ها بگير تا پرياي ديگه…
درختاي سفيد،طلاييو نارنجييو آذين بسته بودن و جايگاهو به صورت ستاره در حال درست کردن بودن…کاره نينائه،مي دونه من چقدر ستاره هارو دوست دارم!
ماهان…اميدوارم حالش خوب باشه چون امروز با ظاهر خوشحالم ولي احساس نگراني و کمي دلهره دارم و علتشو نمي دونم…
لبخندي زدم و سعي کردم افکار منفيو دور کنم…شبنم همراه با خواهرش تبسم و برادرش شايان در حال شيطنت و دويدن بود…چقدر انرژي دارن اين کوتوله هاي فرز…
romangram.com | @romangram_com