#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_191
تازه خوب هم شد که بيرون اومدم چون مي دونم نينا بالاخره اتحادو برقرار مي کنه و اونا رو راضي…اين جوري جذبه و قدرت منم حفظ شده!
به قصر شب و روز نگاه کردم…نصف نقش و نگار آسمون شب و نصف نقش آسمون روزه!ستاره ها و ابر ها روي تک تک ديوار ها وجود دارن…
کسيو کنارم حس کردم که خودش سريع به حرف اومد-ملکه اجازه حرف هست؟
کلافه گفتم-چيه؟
ويدا-اووم…خب ملکه الان شما منو بخشيدين؟مي تونم در رکابتون باشم؟
کمي فکر کردم…ويدا منو نجات داد و خودشم برام زخمي شده،ويدا کليدا و آبو آورد ولي بازم نمي تونم کامل بهش اعتماد داشته باشم…خ*ي*ا*ن*ت کارا همه جا هستن پس بايد سخت گرفت
-مي بخشمت ولي انتظار اعتماد کامل نداشته باش…مي توني به آرشيدا و آناهيد کمک کني…
احترام گذاشت و تشکر کرد-ممنونم ملکه…قول مي دم پشيمونتون نکنم…همه يه سعيمو براي اعتماد کامل شما مي کنم ملکه
بعد اين حرف با سرعت و شوق به سمت زمين تمرين رفت…
کمي توي باغ قدم زدم و به چمن هاي طلايي نگاه کردم…چمن طلايي خيلي جلب توجه مي کنه مثل من!که مرکز توجه همه ام و همه ازم انتظار دارن…از يه دختر 21ساله که چند روز ديگه مي ره تو??سالگي انتظار نجات دادن همه رو دارن…
چشمامو بستم و توي اتاقم ظاهر شدم و خودمو روي تخت انداختم…کسي اينجا نبود و حتما براي اتحاد به اتاق نينا شايد هم سالني رفتن…
چشمامو بستم و با وجود اين همه دغدغه سريع خوابم برد…
***
**جنگ**
گوشواره هاي آبي رنگ مخصوصمو همراه با گردنبند پر از اشک چهار رنگ انداختم و موهامو کج زدم…به به من چقد قشنگم!
romangram.com | @romangram_com