#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_190
ويدا ساکت و با لبخند به منو نينا نگاه مي کرد تا بالاخره سر و کله ي جناب بس و آنا به همراه چند تا کوتوله ديگه و شبنم شاد پيدا شد!
بس نه احترام گذاشت و نه عذرخواهي بابت رفتارش کرد
-جناب بس فکر نمي کنين بايد احترام بزارين؟
-به کي؟من که اينجا مقام بالاييو نمي بينم
پرروترين کوتوله رو مي تونم به شرط بگم همين بسه!
آنا لبشو گزيد و با چشم التماس کرد.حالا براي چيشو من نمي دونم!
-من يک پري ويژه ام و خب هر کسي مي دونه مقام من از بقيه بالاتره ولي مثل اينکه شما نمي دونستين جناب
با غرور سر کوچکشو تکون داد و گفت-مي دونستم ولي لازم نمي بينم بهتون احترام بزارم
جلوي خودمو گرفتم چيزي بهش نگم بالاخره سنش از من بيشتره!-از اين به بعد لازمه جناب
-فکر نمي کنم!
-من منصرف شدم شما برگردين سرزمين خودتونو منتظر فرود اومدن اون سرزمينتون رو سرتون بشيد…
نينا-وانيا…
سريع از اتاق بيرون رفتم…اِ اِ اِ خجالتم نمي کشه تو چشماي من زل زده مي گه تو هيچ مقامي نداري،انگار نه انگار من خودمو براي نجات پريان دارم به در و ديوار مي زنم!
romangram.com | @romangram_com