#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_189
به آنا نگاه کردم،تا کمر من هم نبود!يعني کودکيش چقدر بوده که الان بهش بزرگ گفته مي شه؟
آنا-سـَ…سلام…من مي رم جناب بسو براي اتحاد بيارم…با اجازه
سريع کوچک شد و رفت.چش شد يهو؟
-نينا چيزي بين شماس؟
-نه بابا فقط چند باري به خاطر فوضولي تو کاراي من مجازات شده و الان بعد اين همه سال مي ترسه بهش گير بدم
در زده شد و نينا به جاي من اجازه ي ورود صادر کرد!
ويدا احترام گذاشت و آروم گفت-ملکه وقت صحبت دارين؟
به پاش نگاه کردم،کج ايستاده بود و معلوم بود داره درد مي کشه…
نينا دوباره به جاي من جواب داد-نه الان اصلا نمي شه ويدا برو چند ساعت ديگه بيا…يا نه اصلا بمون اتحاد کنيم بعد حرفتو بزن…(بعد داد زد-آلما اون ظرف اتحادو وردار بيا
واي خدايا نينا نمونه يه بارزي از يک ديوانه تمام عياره!چرا به اين راحتي همه چيزو به هر کسي که از راه رسيد مي گه؟
نينا-تيکه اول جملتو نفهميدم ولي بالاخره که همه مي فهمن پس چه بهتر زود تر بفهمن
-نينا تو امروز از کجا قدرت گير آوردي که همش ذهن منو مي خوني؟
لبخنده با نمکي زد و با شيطنت گفت-به نام تو و به کام من!البته براي تو هم خوب بود…مي دوني،حالت که بد شد و شاهزاده آرسان اومد براي نجات،من به پاش افتادم و التماسش کردم و البته کمي انرژيشو کشيدم که خداروشکر چون کم بود متوجه نشد…ولي من با همين قدرت کم هم کارم راه مي افته چون قدرت پري اي ويژه اس!
-براي من التماس مي کردي پس؟
-به جان تو که عزيزترينمي بيشترش براي تو بود
romangram.com | @romangram_com