#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_186


-تو حافظه منو خوندي؟(داد زدم)نينا

نينا سريع پاشد و در رفت…صد دفعه گفتم از اين کارا نکن…بعضي از روزا کمي قدرت مي گيره که اون روز کامل حافظه ي منو مي خونه!آخر شب هم از سر درد خوابش نمي بره چون قدرت کميو براي کار به اين بزرگي استفاده مي کنه!خوندن ذهن و حافظه ي پري ويژه کار کمي نيست!

چيزي روي دستم وول خورد…حتما شبنمه ديگه!بدون بلند شدن گفتم-چيه شبنم؟

جوابي نداد و بازم رو دستم قدم زد!

-شبنم؟چته؟

جواب نداد.اي بابا!نشستم و به دستم نگاه کردم که خب کوتوله ايو ديدم!زدم بهش و گفتم-چي شده؟چرا حرف نمي زني؟



با ترس گفتم-شبنم نکنه بلايي هم سر تو اومده؟زهر بهت خورده؟

کوتوله کم کم تغيير اندازه داد و من تونستم صورتشو ببينم…

-پرنسس آنارا؟

آنا احترامي گذاشت و گفت-سلام ملکه…از وقتي صداتو شنيدم براي ديدنت لحظه شماري مي کردم براي همين سريع جناب بسو راضي کردم و سريع هم خودمونو رسونديم اينجا تا اتحاد اصليو انجام بديم!

با شوق حرف مي زد و دستاشو مدام به اشکال نا مفهوم تکون مي داد…

-پس بس و بقيه کوتوله ها؟

-زير خاکن…


romangram.com | @romangram_com