#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_185

-بازم بيا البته يه کم دير به دير

-چرا؟

-اشک ريختن زياد به جز قدرت خارق العاده اش و امکان انتقالش،باعث آسيب مي شه…مواظب خودت و نينا باش…

-قدرت اشک چيه؟

قبل اينکه جوابي بده دوباره تاريکي و شناور بودن در تاريکي به سراغم اومد

يکي با تمام توان تکونم مي داد…بالاخره با يه خميازه چشمامو باز کردم و به نينا که نگران زل زده بود به من،خنديدم!

آب دهنشو قورت داد-خوبي؟

-اوهوم تو چطوري؟

روي زمين ولو شد و گفت-ديگه نمي زارم در بري،بايد بگي کجا مي ري!زود تند سريع

-حيف من که به تو شبيه ام…

-نپيچون واني،اين رفتناي پي در پيت مي تونه خطرنا…(يهو بلند شد)وايسا ببينم اينا چيه؟…تو…تو پيش اشکان بودي؟آره؟چي گفت بهت؟

به خودم نگاه کردم که بله لباس پر از اشک چهار رنگ روي لباسم منو لو داده بود!-گفت هر چقدر مي تونم حرصت بدم

-وانيا جدي باش…

-برو بابا نينا،اينايي که من الان فهميدم مطمئنا تو مو به مو حفظي شايدم بيشتر از اينا…ولي به جاي اينکه تو به من بگي عمو اشکان بايد بهم بگه…

-بي لياقت…عوض دستت درد نکنته؟اين همه کمک و…بهت کردم چشماي کورت نمي ديدن حالا چند تا داستانو بهت نگفتم طلبکاري؟

romangram.com | @romangram_com