#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_183

با اينکه صدا حالت شوخ نداشت ولي من خندم گرفت

-خب من اينجا چي کار کنم؟

-مي توني هر سوالي داري بپرسي اما به غير از فراموشيتو و اين حرفا…يادم مي ياد علاقه ي زيادي به سوال و جواب داشتي!

-اوهوم خيلي…ولي شما که نصف سوالاي منو از بين بردين با شرطتون

-تو خودت بايد خوب شي وانيا البته کمک يک نفر هم لازمه

-اون کيه؟

-همين الان گفتم نپرس بچه…بشين

-کجا؟اينجا که صندلي اي نيـ…

صندلي کنارم ظاهر شد که بي حرق روش نشستم

با دقت نگام کرد و گفت-تو هم مثل نينا دوست داشتني و…عاشقي!نيوا هم عاشق بود و هميشه قلبش يه جاي ديگه پرسه مي زد…البته شباهت بي اندازت به نينا رو هم قبول دارم…بعضي مواقع هم ميشي نيتا!تو مخلوط اين سه خواهري…از هر کدوم چيزي به ارث بردي…



-ولي همه مي گن من فقط شبيه نينام…البته از نظر اخلاق،رفتار و سليقه کم و بيش با هم فرق داريم…(ياد مطلبي افتادم و سريع گفتم)ببخشيد شما چطوري با دنياي خواب ها اتحاد…خب آخه من تو کتابا خونده بودم شما از دنياي خواب ها دل خوشي ندارين

-درست خوندي…پدر من اَرَشک زياد از دنياي خواب ها خوشش نمي اومد چون فکر مي کرد شما ها با ديدن آينده به اشک ها آسيب مي زنين و تصورش از دنياي خواب ها اين بود که همه مي تونن آينده رو ببينن در صورتي که فقط چند نفر اين قدرتو دارن!پدرم اواخر عمر مريض بود،افراد دنياي خواب ها و نيوا و نينا به ديدنش اومدند،ترسيد و تهديد کرد ولي نيوا پدرمو به آرامش دعوت کرد و گفت که فقط براي عيادت اومده…مادرت تاثير گذاري خيلي خوبي داشت،خوب که نه،عالي!پدرم آروم شد و آروم پر کشيد ولي قبلش به من گفت با دنياي خواب ها اتحاد برقرار کنم…گفت اين سه دختر(نيوا،نيتا،نينا)به يه تکيه گاه،يه برادر نياز دارن…به گفته ي پدرم با دنياي خواب ها اتحاد برقرار کردم و کمکشون کردم…تو که به دنيا اومدي همه دوست داشتن،چون هم نينا رو از افسردگي نجات دادي،هم نيوا و نيتا خوشحال بودن…منم به اندازه ي همه تو رو دوست داشتم،چون نينا قبل از اسير کردن روحش پيش بيني کرده بود دختري از نيوا همه ي ما و انسان هارو از جنگي بزرگ نجات مي ده و دشمنو شکست مي ده…آرسان و ماهانم که جاي خود دارن.روزي نبود که اين دو بدون ديدنت بگذرونن!

با شنيدن اسم آرسان گر گرفتم.حتي اسمشم منو به وجد مياره!

-عاشقشي!

romangram.com | @romangram_com