#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_181
چشمامو سريع باز کردم که نور هايي با رنگ هاي متنوع چشممو زدن…چند دور چشمامو باز و بسته کردم تا بتونم توي اين خروار نور هاي زيبا چيزي ببينم…
اطراف پر از نور و قطراتي اشک مانند رنگي بود…رنگ ها طلايي،سفيد،قرمز و آبي
با دقت تر که نگاه کردم متوجه مرد تقريبا مسن و متوسطي شدم که بدنش پوشيده از قطرات اشک مانند چهار رنگ بود…وقتي که حرف مي زد بغض مشخصي توي صداش بود که انگار اون بغض همراه هميشگيشه…
به خودم نگاه کردم…اصولا من به هر سرزميني مي رفتم لباسم تغيير مي کرد و اون لباس نشون مي داد من توي چه سرزمين يا دنيايي هستم…به جز دنياي خواب ها که کمي استثنائه!
لباسم،لباسي آبي رنگ به رنگ آسمون روز و پر از قطراتي مثل لباس مرد رو به روم بود…وسط لباس طرح اشک مانندي به صورت آبي بزرگ بود و داخلش پر از اشک هاي متنوع و بقيه لباس هم همين قطرات!
توي کتاب ها درباره ي اين لباس خونده بودم…خونده بودم لباس دنياي اشک سه رنگه و در کتاب هاي جديد تر هم گفته بود اشک چهار رنگ!
آرامش داشتم و احساس سبکي مي کردم…واقعا حس خوبيه که بين اون همه تنش اين آرامش توصيف ناپذيرو داشته باشي
لبخندي پر آرامش روي لبهام نشست و با صداي آرومي گفتم-سلام…
مرد هم خنديد اما خنده اي تلخ و همون غمي که توي صداش هم بود…چرا اين مرد اين طوريه؟احساس خوبي بهش دارم…نگاهش،اون صداي بغض دارش و حتي خنده ي غم بارش احساس آرامش بهم مي ده…
-شما پادشاه اشک ها هستين
-درسته دخترم
-با من کاري دارين؟
ناخودآگاه ادبي حرف مي زدم
-نه ولي مثل اينکه تو کارت به اشک و آه کشيدم
لبخندي زدم و گفتم-دلم گرفته بود
romangram.com | @romangram_com