#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_180


عصباني گفت-من مطمئنم ماهان مي تونه خودشو نجات بده…تو هم حرف بي خود نزن منم نگران ماهانم حتي بيشتر از تويي که پسش زدي ولي چيزي نمي گم تا توي نفهم آروم بگيري تا توي بي شعور دوباره حالت بد نشه تا توي مريض بيشتر از بين نري…مي فهمي اينارو؟نه نمي فهمي،تو هيچي نمي فهمي

با قدم هايي عصباني از سالن خارج شد

ميز پر از غذاهاي رنگارنگ شد…کوفت بخورم من!نينا راست مي گه من نمي فهمم…اون فقط و فقط به خاطر من چيزي نمي گه…ماهان فقط براي من خودشو به خطر انداخت…چيترا به خاطر من عصبيه و پريشون چون من مسبب گرفتار شدن ماهانم…چرا من براي همه دردسرم؟چرا هميشه ماهان به خاطر من تو دردسر مي افته؟



به غذا ها نگاه کردم…غذاهاي انگشتي به شکل ماه و خورشيد و ستاره و ابر!چون وقت کم بود آشپزا اين غذاهاي ساده و کوچکو درست کردن

با اينکه غذاها اشتها بر انگيز بود ولي بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم…کمي چشمام سياهي رفت ولي توجه نکردم…

ماهان حالا من تو رو چه جوري نجات بدم؟خودم کم بدبختي دارم؟

خجالت بکش واني اون بيچاره به خاطر تو،به خاطر اينکه نمي ري گرفتار شده حالا تو بهش مي گي بدبختي؟خيلي نمک نشناسي…

-خدايا هدفت از آفريدن من چي بود؟هوار کردن بدبختي ها رو سرم؟

اشکم در اومد و تا جايي که چشمام داشت در مي اومد گريه کردم…

خب دلم پره!مگه ملکه دل نداره؟مي خوام گريه کنم…

کم کم چشمام بسته شد و مثل هميشه اول تاريکي…انگار توي فضا معلقي،بدون هيچ جاذبه و نوري…

چشمامو بستم با اينکه فرقي نداشت…در هر صورت من تاريکيو مي بينم!

-هميشه شکر گذار خدا باش…مطمئن باش هيچ چيز بي حکمت نيست…ازت ناراحت شدم وانيا!خدا صلاح آفريده هاشو مي خواد و هيچ وقت اونا رو اذيت نمي کنه…


romangram.com | @romangram_com