#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_177

لعنت به اين"ميم"مالکيت…

با حرص گفتم-وانيات بهوشه…

تکيمو از ديوار برداشتم و سريع از اون اتاق دور شدم…

اي بگم چي نشي ماهان که اينطور با روح و روان من بازي مي کني…

توي باغ که چه عرض کنم،ميدون جنگ آتش،شروع به قدم زدن کردم!از هر طرف جن و پري آتش پرت مي کردن و تمرين!درخت هاي سرخ و سياهي که فقط توي باغ بود توجه هر کسيو جلب مي کرد…قصر و باغ قصر بيشتر به يه سرزمين آتش شبيه بود تا بيرونش!بيرون مثل زمينه…همه چيز…از طبيعت بگير تا وسايل ها!

اما من به هيچي توجهي نداشتم…نه به اين آتش و تمرين ها و نه براي جنگ در پيش من فقط و فقط به يه چيز فکر مي کردم…

وانيا مال منه…!

{وانيا}

تصويري از شاهزاده آرسان سريع از جلوي چشمام گذشت…خيلي واقعي بود اما…نمي دونم!

نينا با گريه منو مي چلوند!-الهي من به قربونت خوبي؟روحتو کي جدا کرده بود؟

-به تو مربوط ني…

چند لحظه با تعجب نگام کرد و گفت-تو اين جمله رو…چي گفتي الان؟

-گفتم به تو مربوط ني

انگار با خودش حرف زد ولي بلند!-دقيقا مثل خودش مي گه…با هم بزرگ شدن ديگه!

-نينا تو حالت…از من…بدتره…

romangram.com | @romangram_com