#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_176
ماهان…بلند شدم و به اتاق هايي که حدس مي زدم ماهان اونجا باشه سر زدم که بالاخره توي اتاقي ته راهرو پيداش کردم…انقدر تاريک بود که چشم چشمو نمي ديد…ولي خب براي من که فرق نداره!اينا ديگه عاديه!
اين اتاق مخصوص کاراي سيترائه و قفلشم فقط به دست خودش باز مي شه اما در اتاق حالت شفاف داره و مي شه داخلشو ديد البته فقط تاريکيو ديد!تاريکي محض…اتاق ترسناکي به نظر مي ياد اما در حقيقت فقط ي سلول انفراديه!
به ديوار تک زدم-راضي اي؟
ماهان سريع سرشو بالا آورد-وانيا…
هه وانيا گفت ماهان،ماهان گفت وانيا…
(به هم ميان نه؟
غلط کردن به هم بيان!وانيا ماله منه
خوددرگيري داري شازده ها!)
-حالش خوبه
-به هوش اومد؟
-اگه بگم نه چي کار مي کني؟
از سر جاش بلند شد و با نگراني و هولي که توي صداش بود گفت-به هوش نيومده؟پس تو چه غلطي کردي؟
-الان داري با شاهزاده سرزميني حرف مي زني که جونت تو دستاشه
-جونم به درک وانيام به هوشه؟
romangram.com | @romangram_com