#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_174


-و تو مي دوني اين آسيب رسوندنت مي تونست باعث مرگ وانيا بشه

با بي خيالي گفت-خب اينطور که عالي بود و ما راحت مي شديم از شرش

-حرفتو مزه مزه کن بعد به زبون بيار تا احيانا با آتشي،انرژي اي چيزي مواجه نشي،در ضمن اگه براي وانيا اتفاقي مي افتاد که خداروشکر نيفتاده نه من ساکت مي موندم نه پادشاه اشک چهار رنگ

-هه اون اگه مي خواست کاري کنه تا الان کرده بود…فقط من نمي دونم اون دختر چي کار کرده که ماني(مانيا)برات نکرده؟مهره مارو که مانيا داره پس اون چي داره؟

-اونش به تو مربوط ني…حالا هري

-با مادرتم اگه زنده بود اينجور حرف مي زدي؟واقعا چه خوب که سيتا مرد!

با عصبانيت دستامو مشت کردم که آتش از بين انگشتام شعله ور شد…سيترا تا نگاش به آتش افتاد سريع در رفت…

مي دونه من اگه عصبي بشم جلو دارم نيست و جالب اينه هميشه خودش مسبب عصبانيت منه!

در زده شد و مانيا با زيباترين لباس و بهترين عطرش که بوش از صد کيلومتري مي اومد وارد شد

داد زدم-صد بار نگفتم اين در بي صاحبو که مي زنين بزارين من اول اجازه بدم بعد بياين تو؟

اومد و کنارم نشست که کمي دور شدم

با لحني لوس گفت-وا آرسي جونم منو تو که با هم اين حرفا رو نداريم!

خنده ي آرومي کرد و گفت-تازه اين در صاحب داره صاحبشم عشق منه

-نه تو حاليت نمي شه…ببين منو،همه چيز اَ-لَ-کي بوده…نمي فهمي؟


romangram.com | @romangram_com