#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_170
نگاهي به دستام کرد و ادامه داد-يا مثلا از بين بردن سرزمينت
-هه تو؟دختر تاجر مگه به جز عشوه گري جنگ هم بلده؟
-من با جنگجو ها نسبت فاميلي دارم واني جون…نمي دونستي؟
-الان منو آوردي اينجا که چي؟
با دقت نگام کرد و اخماش تو هم رفت-اصلا نبايد مي اوردمت…بعد انگار داشت با خودش حرف مي زد-من با اين همه زيبايي بيفتم بميرمم کاري باهام نداره اونوقت براي اين کودن چه دست و دلش مي لرزه…بي لياقت!
-هوي…
-هوي تو کلات!من اسم دارم اونم مانياست
-حالا هر چي مي خواي باش باش منو آوردي اينجا چي کار؟برم گردون
-منتظر دستور بودم ملکه…هه…انگار من دلم مي خواد با اين باشم!
با ترس گفتم-من…مردم؟
-ايــشــالـــا که مي مردي…ولي نه تو سگ جون تر از اين حرفايي!اون فلورا هم چيزي سرش نمي شد وگرنه تا الان اثري ازت نبود
يه لحظه با حرص نگام کرد و گفت-معلوم نيس چي کار کردي اينطور با احساس بوست مي کنه…
-چي مي گي رواني؟
-رواني هه…آره اصلا من رواني…رواني که کاراش حاليش نمي شه پس من مي خوام تو بکشم خودمم متوجه نمي شم چون روانيم
romangram.com | @romangram_com