#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_171
-قاطي کردي به کل…از اوني که فکر مي کردم وضعيتت بدتره!
-نه اينطوري کشتنت مزه نمي ده…تو ميدون جنگ منتظرتم…روزي که فکر مي کني بهترينه رو برات زهر مي کنم…ولي با شکنجه دادن ماهانت شايد يه کم خالي بشم…هه فعلا
-با ماهان چي کار داري؟
جواب نداد و من سريع توي يک اتاقک تاريک و سياه معلق شدم…
-هوي مانيا؟
کسي جواب نداد
-دهه اينجا…آخ
درد بدي تو دستم پيچيد و کامل به هوش اومدم…
چشمام تار مي ديد ولي ياد جمله ي مانيا که افتادم سريع به زبون آوردم-ماهان…
{آرسان}
نينا-روحش برگشت
دستمو روي قسمتي که زهر وارد شده بود کشيدم و جادو رو خوندم
کم کم به لرزش افتاد و بالاخره آروم چشماشو باز کرد و گفت-ماهان…
فقط چند ثانيه به چشمش زل زدم و سريع غيب شدم…
ماهان…ماهان…ماهان…
romangram.com | @romangram_com