#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_168
واي ماهان پيش سيترا موند…اما الان واني مهم تره
جلو رفتم و به جسم بي جوني که کبود شده بود نگاه کردم…وانيا
ضربان قلبم شدت گرفت،دماي بدنم بالاتر از اين رفت…وانياي من اينطور بي جون افتاده بود و من بي خبر بودم؟
نينا تازه منو ديد و به پام افتاد-آرسان…نه نه ببخشيد شاهزاده آرسان لطفا دردونه ي نيوا رو نجات بده…تو رو جان سيتا عزيزه نيتا رو نجات بده…به پات مي افتم خواهر زادمو نجات بده…
سريع دست وانيا رو گرفتم و دماي بدنم بالاتر رفت…حس دلتنگيم خودشو بيشتر نشون داد…با دقت به دستش نگا کردم…زهر از دستش وارد شده
-چقدر وقت از وارد شدن زهر مي گذره؟
-نمي دونم…نمي دونم شايد زياد شايد کم نمي دونم
دستمو روي قسمتي که خون خشک شده بود گذاشتم و جادوي پزشکيو خوندم اما هيچ تغييري نکرد…يعني چي؟
-نينا بايد چي کار کرد؟
-من…من نمي دونم
دوباره جادو رو خوندم که فهميدم روح وانيا از جسمش جداست و براي همين جادو عمل نمي کنه
-نينا روحش کجاست؟
-نمي دونم…اين چند روز مدام روحش جدا مي شد و من نفهميدم چرا و کجا مي ره…
-مي توني برش گردوني؟
romangram.com | @romangram_com