#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_167

زد زير خنده و من مطمئن شدم اين حضور ماهان قطعا به وانيا ربط پيدا مي کنه

ماهان سعي مي کرد چيزي به سيترا نگه…تو چشمام زل زد و گفت-من براي نجات وانيا ازت کمک مي خوام…فقط تويي که مي توني از مرگ نجاتش بدي

-چي مي گي تو؟

-وانيا در خطره زهر گل صورتي وارد بدنش شده

ناباورانه نگاش کردم…سيترا دوباره سوتي بلند زد و گفت-مثل اينکه فلورا قبل مردنش يه کار به درد بخور انجام داده

-حالش چطوره؟

-افتضاح…کمکش کن…منو اينجا نگه دار و شکنجه بده ولي برو کمک وانيا

سيترا دوباره پريد وسط-پس چي شازده؟شما حالا حالا اينجايي و ما هم در خدمتت

ماهان انگار تماسي داشت و وقتي تماسش تموم شد رنگش پريد و با لحن پر التماسي گفت-نجاتش بده

سيترا دهنشو باز کرد حرف ديگه اي بزنه اما من بي توجه به ماهان و بلايي که سيترا مي تونه سرش بياره توي اتاق وانيا ظاهر شدم اما نبود…



به بيرون دويدم که همه ي خدمتکارا با وحشت و بعضيا با جيغ در رفتن…

به سمت اتاق ماهان دويدم و اولين کسي که ديدم نينا بود…نينايي که کسي از دست خل بازياش(!)در امان نيست الان با گريه التماس مي کرد که بلند شو…و اين بلند شو يعني وانياي من بي هوشه

با قدمي پر استرس و عصبانيت داخل اتاق شدم که ميترا جيغي زد و از هوش رفت…از ملکه مهر چيزي به جز اين انتظار نمي رفت

چيترا بهم نگاه کرد و سريع گفت-ماهان؟

romangram.com | @romangram_com