#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_166


ماهان-مي تونم تنها باهات صحبت کنم؟

به سيترا که نزديک در ايستاده بود نگاهي انداختم که سريع گفت-من نبايد بدونم شاهزاده دشمن چرا تو اتاقه پسرمه؟

هه…پسرش!

محکم گفتم-بيرون

سيترا-اما من از جام تکون نمي خورم و در صورت نياز نگهبانا هم صدا مي کنم

روي صندلي نشست و به ماهان زل زد و منم به اون

ماهان-وقت تلف کردن به نفع من نيست پس مشکلي نيست من اومدم براي درخواست کمک

سيترا-اووم…چي مي شنوم؟کمک از دشمن؟اوه خداي من چه جالب

ماهان-بانو سيترا مي شه بزاريد من حرفمو بزنم؟

سيترا-بله حتمابفرماييدشاهزاده ي دشمن!

ماهان بي توجه به لحن تمسخر آميز سيترا رو به من گفت-اومدم ازت کمک بخوام کمک مي کني؟

با بي رحمي گفتم-اون وقت نفع اين کمک کجاست؟

چشماشو بست و آروم زمزمه کرد-فقط براي تو…بلند گفت-در ازاي اين کمک هر شکنجه ايو قبول مي کنم

سيترا سوتي زد و گفت-خيلي عاشقي شازده ولي اوني که براش شکنجه شدنو قبول مي کني يه ذره هم به فکرت نيست مگه نه؟اون فقط براي خوب شدنش ازت استفاده کرده…ولي انگار زيادي هم حالش خوب نيست شايدم پيش بيني هاش کج و کوله در مي ياد يا دنياي خواب ها در دست تعميره؟


romangram.com | @romangram_com