#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_165
آخر سر وارد اتاق مي شود که همزمان داد شاهزاده بلند مي شود-اجازه ي ورود دادم؟
سيترا با آرامش سعي در خر کردن شاهزاده مي کند!-ببخشيد عزيزم…
-برو بيرون من به هيچ کدوم از خواسته هات تن نمي دم و کمکي در اين جنگ نمي کنم…از اول اتمام حجت کردم که من بي طرفم
-نه مي خواستم درباره ي موضوعي حرف بزنم که باعث مي شه اصلا جنگي ديگه در کار نباشه
شاهزاده آرسان فهميد که همه ي اينها نقشه اس و با بي خيالي گفت-چي؟
-کشتن وانيا…
شاهزاده عصباني به طرف سيترا آمد و سيترا سريع گفت-اون همين طوريشم دووم نمي ياره و فشار روشه پس بهتره خيلي راحت خلاص بشه
-يکبار ديگه…فقط يکبار ديگه اين حرفو از دهنت بشنوم چشم رو همه چي مي بندم و به به خاکستر تبديلت مي کنم
سيترا لرزيد مي دانست حرف شاهزاده حرف بي خود نيست و حتما اين کار را خواهد کرد پس نا اميد و آرام مي خواهد از اتاق بيرون برود که ماهان در اتاق شاهزاده،برادر و دوست قديمي اش ظاهر مي شود
سيترا دست از رفتن مي کشد و به ماهان که بدون ترسي به شاهزاده خيره است،نگاه مي کند
شاهزاده هم دنبال دليلي مي گردد تا حضور يک دفعه اي ماهان را بفهمد و اميدوار است آن چيزي که در ذهنش رژه مي رود دليل حضور ماهان نباشد…اما…
****
{آرسان}
حضور ماهان عصبي و همچنين نگرانم کرد…با حرفاي سيترا بعيد نيست بلايي سر وانيا آورده باشه
-ماهان؟
romangram.com | @romangram_com