#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_164


ضعف و کم خوني باعث شد راه افتادنو در پيش بگيرم اما ماهان سريع نگهم داشت

سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم

ماهان هميشه به من کمک مي کنه…لطفا ماهان اين دفعه هم کمک کن براي کارهايي که بايد انجام بدم،براي نجات سرزمين!

ماهان-جون وانيا برام مهم تره…من حتي شده به قيمت جون خودم وانيا رو نجات مي دم

نينا-اما ماهان…

ماهان-اما و اگري در کار نيس من مي رم و اگه برنگشتم…قول بدين از وانيا به خوبي محافظت کنين…

سريع غيب شد که هم زمان با ورود آفتاب و جيغ چيترا که ماهانو صدا مي زد شد

آفتاب ناباور به فلورا نگاه کرد و بعد با ترس به من و سريع از اتاق دور شد

ماهان من براي خودم از تو گذشتم و تو باز به خاطر من از خودت گذشتي…تو بيش از حد خوب و مهربوني ولي کاش نبودي چون اين کارت بيشتر منو سوزوند…

****

{داناي کل}

در قصر سيترا ولوله اي به پا بود و همه عصباني!سيترا يک قدم به جلو بر مي داشت و دوباره قدم به عقب مي گذاشت

مي دانست شاهزاده آرسان به هيچ وجه راضي به خواسته ي او نمي شود…

مطمئن بود و مي دانست به زودي سر و کله ي يک عاشق دل خسته براي نجات عشقش پيدا مي شود و يک عاشق ديگر هم حتما براي نجات عشقش مي رود و او مي خواست از اين عاشق ناجي بخواهد ناجي بودن را کنار بگذارد و مسبب مرگ شود…مرگ عشقش…اما مي دانست او چنين کاري نمي کند!


romangram.com | @romangram_com