#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_158
در جعبه رو باز کردم که بوي گل هاي صورتي به سمتم هجوم آوردن!
حس آرامش و نا امنيو هم زمان حس کردم!
لباسي که از گلهاي صورتي درست شده بودو روي زمين پرت کردم
فلورا خم شد و لباسو برداشت…هم زمان با نزديک شدنش حرف مي زد و منم عقب مي رفتم-ملکه من خيلي دوست دارم شما را در اين لباس ببينم…ملکه بايستيد
-برو بيرون همين الان…
-ملکه من خطري ندارم
نزديک تر شد
-برو بيرون
لحن ادبيشو کامل از دست داد-دِ نشد واني خانم اومدي نسازي…بيا مثل يه پريه خوب اينو تنت کن و همه رو از شرت راحت کن…کم دردسر و بدبختي براي مردم داري؟بيا و خودتو مردمو راحت کن الکي جنگم راه ننداز
-برو بيرون
-ملکمون ترسيده؟باور کن اين مرگ دردي نداره…خيلي ساده تر از مرگاي ديگه اس حداقل از پودر شدن تو هوا بهتره!
هر چي فلورا با خونسردي نزديک تر مي شد من با نگراني،استرس و عصبانيت عقب مي رفتم…(اتاق نيست که باغه چند هکتاريه!)
فلورا لباسش تغيير کرد و پر از گلهاي سرخ و مشکي عجيب شد و چشماش هم دو گل سرخ که به شدت توي چشم مي زد
فلورا-مي دوني من آرزوم بود عکس العمل تو رو تو اين موقعيت ببينم و الان فهميدم تو خيلي به درد نخور و ترسويي…مقام پري ويژه برات خيليه…
romangram.com | @romangram_com