#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_157

-بيا تو…

بر خلاف انتظارم که فکر مي کردم نينا باشه فلورا وارد شد با جعبه اي تو دستاش

خب فرضيه ام اشتباه بود،نينا در اتاقو نمي زنه و بيشتر بي هوا وارد مي شه مگر در مواردي خاص!

فلورا احترام گذاشت و برق چشماي گل بنفشه اش بيشتر معلوم شد…

فلورا پري عجيبيه…از همه نظر هم از نظر چشم هاش و لباساش که دم به دقيقه تغيير مي کنند و از گلن و هم از نظر اينکه نمي شه پيش بينيش کرد!

يه تاي ابرومو بالا انداختم-چيزي شده فلورا؟اين وقت صبح،اينجا؟

لبخند مليحي زد و با آرامش گفت-اتفاقي نيفتاده است ملکه…فقط من هديه ي عروسيتان را يادم رفته بود بدهم و امروز وقت پيدا کردم و آمده ام هديه ي ناقابلم را بدهم…شاهزاده نيستند؟

-مي بيني که…

با کنجکاوي گفت-کجا هستند؟

دوباره ابرومو بالا انداختم که يعني به تو چه؟ولي در اصل يعني من خودمم نمي دونم!

-به هر حال من هديه تان را آورده ام،اميدوارم خوشتان بيايد

جعبه رو به سمتم گرفت.با شک و ترديد دستمو جلو بردم و جعبه رو گرفتم…خيلي سبک بود انگار که چيزي داخلش نيست

-باز نمي کنيد؟

-بايد باز کنم؟

-دوست دارم نظرتان را بدانم ملکه قصد جسارت نداشتم

romangram.com | @romangram_com