#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_142


-درسته ملکه…

-خب چطور فهميدين؟

-توي جنگل بوديم که متوجه حضور شيوا شديم.من اعتنا نکردم ولي ويدا گفت بايد مواظب باشيم ممکنه دشمن باشه…تا اينکه يه نامه روي هوا ديديم و بعد نامه روي زمين جلوي پاي شيوا افتاد…ويدا محتاطانه رفت پشت سرش و نامه رو خوند تو نامه نوشته بودن:ميوه هاي سمي رو هديه به ملکه بده از جن ها هم نترس باهاشون متحديم…شيوا متوجه حضورمون شد و با ويدا شروع به جنگ کرد که باعث مرگ خودش شد

-مي دونستم سيترا حتي از اون موجودات شرور هم کمک مي خواد اما ما چي کار کنيم؟

-ملکه اجازه مرخصي مي دين؟

-مي توني بري…

شبنم خيلي ريز شد و خواست بره که فکري تو سرم جرقه زد

-شبنم تو از کدوم سرزميني؟

-سرزمين کوتوله ها

-پس چرا اينجايي؟

يه کم بلند تر شد و جواب داد-پرنسس آنارا منو براي همراهي شما فرستاد

-من تو سرزمين کوتوله ها بودم؟

-بله ملکه مدتي اونجا بودين و توسط پرنسس آنارا آزاد شدين

-آنارا فوق العاده اس درباره اش شنيدم…اما من اونجا زنداني بودم؟


romangram.com | @romangram_com