#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_135

جلو رفتم تا به آغوش بگيرمش اما…اما دستم از بدنش رد شد

با شک چند قدم عقب رفتم

-من روحم وانيا

-روح؟شما…مردين؟

-مي شه گفت تقريبا

-يعني چي؟

-من روحم اسيره…به خاطر دور کردنت از سرزمين مجازات شدم ولي به هيچ وجه از کارم پشيمون نيستم چون جون دردونه ي خوشگلم،ملکه ي ناز و شيرين زبونمو نجات دادم…شيرين زبوني نمي کني کوچولوي مامان؟

-من چطوري مي تونم شما رو آزاد کنم

-من آزاد شدني نيستم وانيا…فقط شايد روحم از اسارت در بياد و بتونم کامل به دنياي مردگان برم…الان اين حرفا مهم نيست آوردمت اينجا تا چند تا نکته بهت بگم

-آوردينم؟

-پس خودت اومدي؟

-يعني اون پيرمرد از افراد شما بود؟

-من حرفاي مهم تري دارم واني…اون زني که ديديش،زني که دورش افراد آتشينه…اون سيتائه مادر آرسان…سيتا قصد کمک به تو رو داره و نمي دونم چرا…من ازش خواهش کردم که براي سلامتيت نياد سمتت ولي اون مي گه فقط و فقط مي خواد کمک کنه…به هر حال بهش گوش بده چون خيلي چيزا مي دونه و با مکر هاي سيترا هم تقريبا آشنائه…شنيدم ماهانو رنجوندي…ديگه از اين کارا نکن حق انتخاب آيندتو داري ولي حق ناراحت کردن ماهانو نه…سوم هر رفتاري دوست داري و مي خواي داشته باش ولي به فکر مردم و پريان باش…تو بايد کمکشون کني و مطمئنم دختر کوچولوي من قلب مهربوني داره و اجازه نمي ده مردمش آسيبي ببينن…چهار ويدا دختر خوبيه ولي هر جور خودت صلاح مي دوني درباره اش عمل کن…پنج کليد ها رو از توي درياچه پيدا کن و پيش خودت نگهشون دار…

-کدوم درياچه؟

-درياچه ترانه…

romangram.com | @romangram_com