#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_134


حيف که نمي شه حرفي زد!آخه اين رسمه گذاشتن؟سکوت…چه مسخره!

وانيا به رسومات سرزمين خودت توهين مي کني؟

آخه من که اگه قدرت تصميم گيري درباره ي رسومات داشتم وضع اين نبود!

به جايگاه مخصوص رفتيم و نشستيم…اه اين چه رسميه؟بي حوصله به يکي از خرافيان ساده(!)نگاه کردم،چه تمرکزي!پير بود و موهاش بلند و سفيد قطعا از نژاد چيترائه چون تو اين مراسم بيشتر از افراد چيترا اومدن و مي دونم که ميترايي ها مشغول به يادگيري جنگن چون دل رحم ترن ياد دادن جنگ بهشون سخت تره!

پيرمرد سريع سرشو بالا آورد و نگام کرد يعني انقدر نگام سنگين بوده؟همون طور بهم زل زده بود و از رو نمي رفت يه کم نگاش کردم و سرمو به معني چيه تکون دادم اما اون همچنان زل زده بود بهم…يه کم ديگه که بهش نگاه کردم تا دست از سرم برداره تپش قلب گرفتم و دماي بدنم رفت بالا…دوباره اون زن؟…دماي بدنم خيلي سريع بيشتر مي شد تا جايي که ماهان متوجه شد و دست روي پيشنويم گذاشت و با تعجب و نگراني بهم نگاه کرد

سريع بلند شد و دست منم گرفت تا بلند بشم اما نمي تونستم…متوجه شدم اون پيرمرد بلند شد و بي سر و صدا بيرون رفت…هيچ کس جز من متوجه نشد چون همه مبهوت به حال من و رفتار ماهان نگاه مي کردن…

کم کم سرم سنگين شد و مثل هميشه تاريکي و خواب…

*****

آخ اينجا کجاست؟

-خوش اومدي ملکه کوچولوي من چقدر بزرگ شدي؟

سريع برگشتم و…

-مامان!

مثل خودم گفت-مامان نه…ملکه

-مامان نيوا شما اينجا…من؟واي باورم نمي شه


romangram.com | @romangram_com