#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_124


وانيا تو هم منو دوست داشتي.آره تو منو دوست داشتي،تو ماهانو دوست نداري،تو هميشه به ماهان مي گفتي داداش…مگه کسي با برادرش ازدواج مي کنه؟نمي کنه،نمي کنه…



به عکس قشنگش زول زدم…دست روي چشمهاي آزاد و زلالش کشيدم…اين چشمها فقط براي منن!حسي بهم ميگه تو ازدواج نکردي…نه اين خواست من نيست که اين حسو داشته باشم اين چند روز اين حس با من همراه بوده

ولي پس اين مراسم امشب،بمب هاي شادي،تشکيل قلب با ستاره ها؟يعني اميدوار باشم همه چيز مثل مراسم من الکي بوده؟يعني به اين حس اعتماد کنم؟

به طرف پنجره رفتم و به آسمون نگاه کردم…چه قدر آروم،برعکس من!

به آسمون سرزميني که دشمن تلاقي مي شه نگاه کردم…دونه دونه ستاره هاش چيده مي شدن و به سمت قصر مي رفتن…قلبم فشرده شد.يعني…يعني ماهان داره براي وانيا ستاره مي چينه؟با چيده شدن قمر آسمون طاقت نياوردم و پرده رو کامل کشيدم…بهم بگو که مراسم امشب الکي بوده…وانيا بيا و بگو بيا و بهم اميد دوباره بده،انگيزه براي زندگي…من بدون تو هيچم…بيا…

***

{ماهان}

تنها رو به روي پنجره نشستم…نازي اومد و کنار پنجره ايستاد.با لبخندي تلخ رو به نازي گفتم-خوبي؟مي بيني چقدر تنهام؟خوش به حالت کلي دوست داري و تو آسمو هستي هميشه …امشب دو تا از آرزوهام برآورده شد…بهت گفته بودم مگه نه؟

شروع به چيدن ستاره ها کردم و ادامه دادم-آرزوم بود براي وانيا اون قلبو با ستاره ها تشکيل بدم.از کوچکيم که حرکت دادن ستاره ها رو ياد گرفتم با شوق و ذوق اين برنامه رو ترتيب مي دادم و تنظيمش کردم.ستاره ها رو تعليم دادم تا براي وانيا انجامش بدم و اون ذوق کنه…آخه مي دوني؟وانيا عاشق ستاره ها بوده و هست…اون يکي آرزوم مي دوني چي بود؟آرزوم بود يک بار،فقط يک بار با وانيا تو آسمون پرواز کنم،با عشقم…وقتش کم بود ولي بهترين لحظه ي عمرم بود…

قمر سرزمينو پايين تر کشيدم و دوباره بالا فرستادمش،ستاره هارو جا به جا کردم و اسم وانيا رو تشکيل دادم

-حتما خوشبخت مي شي عزيزم…

گيتارمو برداشتم و…

***


romangram.com | @romangram_com