#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_123

سيترا با خباثت ابروهاشو بالا انداخت و گفت-آره مي دونم الان همشون در حال شادي و خوشحالين،قطعا شاهزاده ماهان داره سورپرايز هاشو رو ميکنه!اين پسر هميشه غير قابل پيش بيني با ايده ها و سورپرايز هاي عاليه

-سيترا حيف…حيف که…

-آه گفتي حيف،حيف شد مگه نه؟اگه امشب حمله مي کرديم خيلي خوب مي شد ولي حيف که جشن عروسيته پسرم!اوه سيتاي بزرگ کجايي؟کاش بودي و اين لحظات زيبا و روياييو مي ديدي!

-سيترا بهتره بيخيال من بشي خودت مي دوني که هيچ کمکي نمي کنم شيرين زبوني ها و مسخره بازيات و اين مراسم الکيت هم هيچ تاثيري روي من نداره

-اوه پسرم کي مي خواي سر عقل بياي؟يعني تو نمي خواي به من کمک کني؟به مادرت؟

-تو مادر من نيستي،خودتم مي دوني

-ولي جاي مادرتم،کمکم کن آرسان من به خاطر تو اين مراسمو راه انداختم به خاطر تو اين همه تدارکات ديدم

تا دهنمو باز کردم جوابشو بدم صداي دادي شنيدم-گفتم برگرد!

قلبم به شدت ضربان گرفت،من اين صدا رو به خوبي مي شناسم…اين صدا شب و روز منو گرفته…وانيا!

سريع به مرز هوايي نگاه کردم.صدا از اونطرف اومده بود!هيچکس نبود و فقط چند ستاره در حال منظم شدن بودن!

لعنتي،توهم بوده؟اما گوش هاي من،چشم هاي من اشتباه نمي کنن!يعني اون پري،وانياي من بوده؟

وانياي تو؟کجايي شازده؟وانياي ماهان،بانوي ماهان…

دستامو مشت کردم،خدمتکار سيني اي جلوم گرفت،زدم زير سيني و همه ي نوشيدني ها و ليوان ها روي زمين ريخته شد!

بي توجه به جمعيت بهت زده،سيتراي تقريبا عصباني و مانياي نگران به اتاقم پناه بردم…جايي که پره از عکس هاي کودکي وانيا!هيچ وقت نشد ديگه ازش عکس بگيرم…آخرين دفعه جشن تولدش بود،چقدر خوشحال بود،چقدر خوشحال بودم!مهربونيش به ي اندازه بود و من و ماهان هميشه دعوا مي کرديم که کدوم مارو بيشتر دوست داره،وانيا هم هر وقت مي شنيد مي گفت من هر دوتونو دوست دارم!

هيچ وقت فرق نمي ذاشت،اما اميد داشتم منو دوست داشته باشه،اميد داشتم دلش با من باشه اونوقتا فکر ميکردم اونم منو دوست داره ولي…الان فهميدم اشتباه فکر مي کردم…چرا؟مگه ماهان چيکار کرد که من نکردم؟من حتي بيشتر از ماهان مواظبت بودم…براي ديدنت از دست همه در مي رفتم،براي اينکه بهت آسيب نرسه نقشه هاي سيترا و آذرو بهم مي ريختم و تنبيه مي شدم…

romangram.com | @romangram_com